کلاسیک

رزمنامه بیداری

1404-11-01

٭ ٭ ٭

به اصلِ خویش یادی کن، شکوهِ آریایی تو

به سوی فتح فرداها، هم اینک پیشوایی تو

گذر کردی ز ما و من، چو این مَن بُت‌پرستی بود

در این رزمِ نهان‌اندر، دِلیر جـان‌فدایی تو

شکستِ ناتوانی را، طلوعِ صبـحِ ایمانی

به فتحِ سِحرِ بیداری، چراغ راه مایی تو

کتابی نانوشته در میانِ متنِ تاریخی

هزاران قصه در راه و شروع ماجرایی تو

ز حد بگذشت گر بیداد نامردان در این سامان

به بالینِ پریشانان، پناهی تو دوایی تو

اگر عالم پر از رنگ است و نیرنگِ ریاکاران

به راه راستی هستی، ز هر ننگی رهایی تو

مترس از هیبتِ پیلان، زِ جادویِ سمنگانی

به این آورد جان‌فرسا، سمند بادپایی تو

تهمتن در ته چاهی، زِ کینِ نابرادر مُرد

بسان زالِ زَرِ دانا، به حکمت رهنمایی تو

در این میدان که هر سو فتنه‌ای از تور می‌بارد

به پِیمانِ فریدونی، یـلِ بـی‌ادعایی تو

چو بیژن در غلِ زنجیر اگر بختت به خواب افتد

به یادِ گیوِ نام‌آور، عروج کبریایی تو

اگر آن پیر کِشوادی، به سوگِ جمله فرزندان

به خاکِ کین جگر‌خون شد، ستون اتکایی تو

مجو زنهار از دیوان، در این هَنگامه‌یِ زِشتی

به گُرزِ گاوسَر بر کَف، عذابِ اژدهایی تو

نه محصورِ مَن و مایی، نه خامُش در تماشایی

در این هنگـامه‌یِ کثرت، غریوِ یک‌صدایی تو

سکوتِ خفته در نایی، که بغضش در گلو مانده

هزاران حنجره فریاد را فرمان‌روایی تو

طنینِ کوی و برزن‌ها، خـروشِ دادخـواهی شـو

هراس مغز خواران و درفش کـاوه‌سایی تو

مخواه از سایه‌یِ هر کَس، امان از بیمِ دژخیمان

به آیین جوانمردان، ولیِ پوریایی تو

کمان برکِش، به چله جانِ خود بنشان در این پیکار

برایِ مـرزِ این بـاور، کـمالِ انـتهـایی تو

چه باک از تندر و طوفان که ساحل دور و ناپیداست

که خود موجی به دریا و به کِشتی ناخدایی تو

بزن آن تیشه‌یِ غیرت، چنان بر ریشه قسوت

در این پیکارِ اهریمن، عَذابِ اشقیایی تو

زِ خونِ لعلِ دی‌ماهان، جَوان شد خاکِ این بستان

به پاسِ حرمتِ لاله، فروغ جان‌فزایی تو

بِدَر این جامه‌یِ ذلت، در این پنداره‌یِ هستی

میانِ پرده‌بازی‌ها، چو رویِ بی‌قبایی تو

به پیشِ پایِ جانبازان، که در خون غوطه‌ور گشتند

برایِ چشمِ بیداران، غـبارِ تـوتـیـایی تو

بزن لبخندِ پیروزی، بر این آوارِ تاریکی

برایِ قلبِ محزونان، طنینِ دلگشـایی تو

بشوی از چهره‌ها گردِ غم و زنگارِ غربت را

در این آیینه‌یِ ژنگین، جمال پُرجلایی تو

میانِ خیلِ بیگانه، در این تزویرِ بی‌پایان

زِ یادِ خویشتن رفتی، غریبِ آشنایی تو

چو کیخسرو زِ بندِ تن، بشوی این جامهٔ خس را

به جامِ جَم نظر افکن، جلالِ پادشایی تو

به شمشیرِ خرد بگسِل، طنابِ ناامیدی را

در این پایانِ بی‌پایان، دلیلِ ابتدایی تو

نشان فخر دیرین را ز سردار سپه داری

طنینِ نامِ او در تو، یلِ ایران رضایی تو

برآر از بُن دماری زین سـیـه‌بـنـیـادِ دژخیمان

به جاه کی‌قبادان، شاهپورا خون‌بهایی تو

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...