سپید

رقص خاکستر

1403-09-13

٭ ٭ ٭

در سیاهی وهم‌آلود شب،

برگ‌ها با یادواره‌ی آتش

به تاراج باد می‌رقصند،

و ماه، زخم‌خورده از تازیانه‌ی ابر،

آهسته نور می‌تراود.

در تن خسته‌ی جنگل سوخته،

عطر خاک باران‌خورده

با خاکستر درهم می‌پیچد،

و شقایقی وحشی

بر لب شکاف سنگ

بوسه می‌زند.

رودخانه‌ی بی‌تاب

زمزمه‌ی طلایی خورشید را

در آغوش می‌گیرد

و پرنده‌ی خسته

به سوی صبح پر می‌کشد.

در هر ویرانی،

جانی پنهان است،

و در هر سکوت،

ترنم نرمی برای روح.

اگر بدانی،

این هیاهوی بی‌زوال

نه فریاد زخم است،

نه ناله‌ی خون،

که آواز جویباری‌ست

در تب و تاب رسیدن.

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...