مهاجر
1403-08-20
از خاک کندهام،
همچون ریشهای که در خواب،
آسمانی دیگر را میبیند،
پر از عطر باد و بارانهایی که هرگز بر آن نه وزیدهاند، نه باریدهاند.
به راه افتادهام،
با کتاب قطوری از سایههای دور،
که هر برگ آن نشانی از کودکیم دارد،
رد پای نمناکی بر خاکِ مادری.
به یاد میآورم،
کوچههایی که رنگ سبز پررنگ داشت،
درختان مجنونی که بر آب سجده میکردند،
و تماشای ماهیان حوض که دور ماه میگشتند
و درخت شاتوت حیاط.
هر ترکِ دیوار،
هر پرندهای که بر شاخسار مینشست،
رازهایی بود که تنها من و آن کوچهها میدانستیم.
و اکنون،
در این سرزمینِ غربتدیده،
میان بوهای ناآشنا و سکوتهای عمیق،
چشمانم را به طلوعی دیگر دوختهام،
چشم میبندم،
با دستهایی که به آسمان خیره شدهاند،
به دنبال پرندهای که در آبیِ بیانتها محو میشود.
و آه میکشم،
شاید،
از شکاف سیمان و سنگ،
درختی در من جوانه زند،
با ریشههایی که هرگز از یاد نمیروند...
دیدگاهها
در حال بارگذاری...