کلاسیک
کوری آفتاب
1405-02-06
٭ ٭ ٭
صد بیابان بُعد را در نقطهای جوییدهایم
راهِ بیبرگشت را پَرگارسان چرخیدهایم
همچو مجنون، ذوقِ ما از کاسه بر هم خوردن است
بوسه از لبهایِ لیلی با دلی خون چیدهایم
نقدِ جان در جلوه باشد، مرگِ شاهد در غیاب
در میانِ این دو صورت، گردِ ره پوشیدهایم
بگذر از آیینه تا در کوریِ خود گم شوی
خویش را در نیستی، نقشِ بقا بخشیدهایم
ذره گر در جذبهیِ خورشید گردد محوِ ذات
ما هویت را درونِ قطره، دریا دیدهایم
آفتابِ ما اگر کور است، بینایی دهد
عزتِ هستی به بیچشمیست، خوش فهمیدهایم
مُهرِ خاموشی به لب داریم و غوغا در میان
زان که ما اسرارِ دل را بیزبان پرسیدهایم
خدمتِ پیران، غبارِ دیدهٔ ما میشود
با سرِ بیچشم، انوارِ خدا پوییدهایم
٭ ٭ ٭
دیدگاهها
در حال بارگذاری...