خواب آگاهی
1404-02-13
کسی مرا از چاه بیرون کشید
با طنابی آویخته از گردهی آسمان
دهانم صدف مرواریدهای بیزبان
و گوشهایم، پوستِ پوستِ پوستِ یک درخت.
در کف دستم
چشمی باز شد
که تنها تنفسِ هیچ را نظاره میکرد.
و من
در زیر پتویی از جنسِ شب
خواب دیدم که ققنوسی جاودانهام
که هر شب آشیانه میسوزد
تا پرواز را به یاد بسپارد.
در قطاری بودم
روی فلزِ تکرار
در مارپیچی زوالنده
خودش را دور میزد.
مسافران قطار آینههایی بودند
با چمدانهایی پر از هوایِ فروخورده.
پیرزنی با زبانِ ساعت،
زمان را میلیسید
و هر بار،
دقیقهای از هستی میریخت.
و من از پنجره نگاه میکردم
و میدیدم درختها
در تبعیدِ خاطرهی خاک
پاهایشان را بالا گرفتهاند
از گنجشک پرسیدم:
آیا هستی، یک اتفاق بود
که خدا در خواب خندید و بیدار شد؟
وحی آمد،
از لابلای صفحاتِ کتابی که هرگز نوشته نشد:
«تو،
نقاشیِ ناتمامی هستی
که قلممویش
از گریه ساخته شده.»
آنگاه سقف ترک برداشت
و ماه از آن چکید
مثل خاطرهای
که در گلو گیر کرده باشد.
کفشهایم با من قهر کردهاند.
میگویند زمین دروغ میگوید.
میگویند:
کوه، خم شده بود
تا در گوشِ سنگریزه اعتراف کند
که او هم روزی،
در شکمِ دریا خوابیده بود.
و کبودیِ صورتِ آسمان
چیزی نبود
جز ردِّ سیلیِ مدامِ فاصلهها
و شاید شرم.
و ریشههای خاک
در زهدانِ نمورِ تردید
پوسیده بودند.
و من،
مثل کتابی که صفحاتش خواب دیدهاند،
به دنبال واژهای هستم
که «بودن» را بدون نَفَس، تعریف کند.
و من به خواب برگشتم
و خوابم دید
که خواب است.
در دهانم، سوتِ قطاری
که هرگز نرسید
و در قلبم،
سنجاقکی که نَفَسهای دنیا را شماره میکرد.
خدا
از پشتِ پردهی باران گفت:
«من نبودم،
اما از شما بهتر نبودم.»
و آنگاه،
پنجرهای باز شد
بیآنکه دیواری باشد
و جهان
برای اولین بار،
از خودش پرسید:
«اگر خواب بودم،
چون است که بیدارم؟»
دیدگاهها
در حال بارگذاری...