سپید

جنازه رویاها

1394-11-04

٭ ٭ ٭

زندگی

نه خطبه‌ای‌ست

نه بشارتی

ایستاده‌ایم؛

با گلویی از بغضِ فریاد

و دستانی که هیچ‌گاه

به نصیبی نرسید.

در کدامین شهر

در کدامین کتاب

در کدامین آینه...

انسانیت را بجوییم؟

وقتی انسان هر صبح

از کنار جنازه‌ی رؤیاهایش می‌گذرد — با لبخندی

که به او امان داده‌اند

تا زنده بماند؛

و شب زیر سقفِ کوتاهِ تنهایی آهسته تمام می‌شود

ای انسان!

ای برادرِ گمشده‌ی من

در ازدحامِ بی‌تفاوتی…

با دروغی بزرگ

به زندگی آویخته‌ایم؛

و مرگ بی‌صدا در اتاق‌های ما می‌چرخد

و انسان

هنوز

برای یک نگاه،

برای یک لبخند،

برای یک نام...

خون می‌دهد.

ای زندگی!

ای حادثه‌ی بی‌شرم…

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...