سپید
جاده آشنا
1403-09-20
٭ ٭ ٭
انتهای جادهای که زیادی آشناست،
چشماندازِ هیچ است.
ریشههای خاموش،
در خاکِ بیباورِ باران،
به خواب رفتهاند.
انتهای جادهای که زیادی آشناست،
باد،
آوازش را از یاد برده
و من،
در سایههای خود شکسته
زمان،
چون ماری حلقه زده
پوست میاندازد،
و هر قدم
پارهای از وجود را میکاهد.
نشانهها،
چون تکهچوبهایی فرسوده،
جاماندهاند در باتلاق زمان
و من،
با دستهایی بریده،
زخمهای جاده را میبویم.
ردی از خون،
مرا به حقیقتی میخواند
که نه آغاز دارد،
نه پایان.
و من،
در راهی بیفرجام،
با هر گام،
سایههای خود را وام میگذارم
تا حقیقت،
در رستاخیز نور
از نو زاده شود.
٭ ٭ ٭
دیدگاهها
در حال بارگذاری...