نیمایی

هراس پوچ

1396-08-28

٭ ٭ ٭

دیرگاهی در هراسی پوچ

راهی یک مرگ تدریجی

صبح را با ناشتای آرزو آغاز می‌کردم

در نگاهم بیم فردا بود

در دلم سنگینی یک قرن

گنگ و ناآرام

در عزای دوردستی سخت و نافرجام

در کنار ساحل گنداب و گل آواز می‌کردم:

«من همانستم که خورشیدم

من همانستم که دریایم

زادگاهم ملک رهبانی

بارگاهم عرش جاویدان

این منم من آی مردم

من نیم آن داستانی که مرا خواندید

داستانم داستان رستم دستان

بل اهورا و اساطیر است

شاهدم پیغمبر و بوداست

قبله‌گاهم شمس و مولاناست

جایگاه من بسی بالاست»

گرچه خاموشانه من آواز می‌کردم

راز دل با ناز می‌کردم

خانه‌ام گم بود

بر فراز دره‌ای تاریک و وهم‌انگیز

در هوای غفلت مستانه‌ام پرواز می‌کردم

آی مردم بازگشتم حال

خانه‌ام اینجاست

آرزوی من همین حالاست

گرچه دریا هست، ماه من بر بستر مرداب می‌تابد.

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...