نیمایی

هنوز

1404-11-22

٭ ٭ ٭

شب آمد، آی!

بی‌فریاد و وحشت‌زا

بسانِ سال‌هایِ شومِ پارینه،

کسی آگه نشد او از کُدامین پیچ آمد از تبارِ کهنه‌ی تاریخ

که این‌گونه خزیده بر گَلِ سینه.

زِ بامِ قصر دیروزین فرود آمد،

دیارِ خیس و دیوارِ نمور و پیرِ باران‌خورده را بگذاشت.

و در هنگامه‌ی میدانِ خاموشِ نگون‌بختان

بسان تندیسِ از خاطر جُدا مانده، ستون گردید.

چراغک‌ها همه روشن،

خیابان‌ها همه هموار و بی‌تشویش،

و گامِ عابران، چونان که گویی وحیِ مُنزل بود:

به یک اندازه و در خویش.

دریغا راه!

که در این انجمادِ نورِ بی‌فرجام، مدفون است

---

در آن کنجِ اتاقِ سرد و عورِ خویش

مردی بود و دفترهایِ بی‌حاصل

و دستانی که از خالی، به سانِ طبل می‌لرزید.

عددها، کورسویِ شمعِ در باد و زبان‌بسته،

و ساعت، این لجوجِ بی‌مروّت، باز...

زمان را می‌شمارد، انتخابش نیست.

بر آن دیوارِ نمناکی که نقشِ رنج بر آن بود

پَرِ نقشه به دستِ باد، پرپر می‌زد و می‌سوخت.

و ره‌هایش، میانِ مرزِ کفرِ سایه و دینِ سپیدِ نور،

به خون می‌خاست، در هم می‌شُد و می‌مرد.

به پایِ اسکله، آنجا که جُز حسرت نمی‌روید،

یکی زورق، یکی فرسوده‌تخته، مست بر شن‌ها

میانِ رقصِ مرگِ آب، سر می‌زد.

طنابی کهنه و پوسیده بر گردن،

خلاص از نکبتِ هر جُنبشِ بیهوده و امیّدِ آزادی.

و موجِ مستِ لایعقل نمی‌دانست

که این بازی، نه آن تمرینِ چابک‌دستیِ منجی‌ست،

که آیینِ فراموشی به رسمِ سوگواران است

کمی آن‌سوترک، گرداب

دهان وا کرده بود، آرام و بی‌پروا؛

و می‌بلعید و می‌بلعید و جانی بر نمی‌آمد.

و تاریخ، این ورق‌بازِ عبوسِ سالیانِ دور،

دریغ از یک ورق، کز پنجه‌اش بر خاک بنشیند.

و من، اینجا...

در این سرمای بهمن ماه، هنوز استاده‌ام بر جا.

و چیزی، واژه‌ای، اشکی، میانِ شعر من مانده‌ست؛

چنان برفی که بر سطرِ سپیدِ دفترم بنشست.

و مرگ، آن حادثه، آن ناگهانِ پُرخروشِ کوچه‌پیمایان،

فقط حرفی‌ست کز نایِ گلویِ زندگی،

بی‌هیچ آوازی...

مدام و بی‌صدا، جاری‌ست.

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...