هنوز
1404-11-22
شب آمد، آی!
بیفریاد و وحشتزا
بسانِ سالهایِ شومِ پارینه،
کسی آگه نشد او از کُدامین پیچ آمد از تبارِ کهنهی تاریخ
که اینگونه خزیده بر گَلِ سینه.
زِ بامِ قصر دیروزین فرود آمد،
دیارِ خیس و دیوارِ نمور و پیرِ بارانخورده را بگذاشت.
و در هنگامهی میدانِ خاموشِ نگونبختان
بسان تندیسِ از خاطر جُدا مانده، ستون گردید.
چراغکها همه روشن،
خیابانها همه هموار و بیتشویش،
و گامِ عابران، چونان که گویی وحیِ مُنزل بود:
به یک اندازه و در خویش.
دریغا راه!
که در این انجمادِ نورِ بیفرجام، مدفون است
---
در آن کنجِ اتاقِ سرد و عورِ خویش
مردی بود و دفترهایِ بیحاصل
و دستانی که از خالی، به سانِ طبل میلرزید.
عددها، کورسویِ شمعِ در باد و زبانبسته،
و ساعت، این لجوجِ بیمروّت، باز...
زمان را میشمارد، انتخابش نیست.
بر آن دیوارِ نمناکی که نقشِ رنج بر آن بود
پَرِ نقشه به دستِ باد، پرپر میزد و میسوخت.
و رههایش، میانِ مرزِ کفرِ سایه و دینِ سپیدِ نور،
به خون میخاست، در هم میشُد و میمرد.
به پایِ اسکله، آنجا که جُز حسرت نمیروید،
یکی زورق، یکی فرسودهتخته، مست بر شنها
میانِ رقصِ مرگِ آب، سر میزد.
طنابی کهنه و پوسیده بر گردن،
خلاص از نکبتِ هر جُنبشِ بیهوده و امیّدِ آزادی.
و موجِ مستِ لایعقل نمیدانست
که این بازی، نه آن تمرینِ چابکدستیِ منجیست،
که آیینِ فراموشی به رسمِ سوگواران است
کمی آنسوترک، گرداب
دهان وا کرده بود، آرام و بیپروا؛
و میبلعید و میبلعید و جانی بر نمیآمد.
و تاریخ، این ورقبازِ عبوسِ سالیانِ دور،
دریغ از یک ورق، کز پنجهاش بر خاک بنشیند.
و من، اینجا...
در این سرمای بهمن ماه، هنوز استادهام بر جا.
و چیزی، واژهای، اشکی، میانِ شعر من ماندهست؛
چنان برفی که بر سطرِ سپیدِ دفترم بنشست.
و مرگ، آن حادثه، آن ناگهانِ پُرخروشِ کوچهپیمایان،
فقط حرفیست کز نایِ گلویِ زندگی،
بیهیچ آوازی...
مدام و بیصدا، جاریست.
دیدگاهها
در حال بارگذاری...