حماسه ققنوسان وطن
1404-10-24
شب است و تیرگیِ کینه
بر چکادِ وطن
کشیده چنگ،
به دوشِ اهرمنِ بر سریر خون
دو مار سیه
حریصِ مغزِ روشنِ فرزندِ خاکِ وطن.
هزار سالِ سیاهی... هزار سالِ کبود...
دریغ و درد که در خواب، بختِ ما فرسود
ببین که آتشِ پنهان به زیرِ خاکستر
هنوز زنده و بیدار و شعلهور در سر.
به گوشِ دشت، صدای مویهی مادر
و در سیاهیِ مطلق، تبر به دست، کسیست.
دوباره کاوهیِ خشم است و پتک و سندانش
دوباره جرقهیِ عصیان و عهد و پیمانش.
درفشِ کهنهیِ چرمین به باد میرقصد
و دد ز هَیمَنه ی این چکاد می لرزد.
زمینِ ماست که خونین شدهست از شمشیر.
ز خونِ گرمِ سیاووش، لاله میروید
وطن، غبار ز رخسارِ خویش میشوید.
به یادِ آن شبِ تاری که شعله زد بر جان
و ساقههایِ ظریفِ هنر به خون خفتند
و اختران، سخن از داغِ لاله میگفتند.
به نیمروزِ خون، ندا غزل شد و رفت
طنینِ حنجرهاش در جهان، مَثَل شد و رفت.
و ماه سا که معنی نامش نماد زیستن است
به جرمِ زلفِ پریشان، به آسمان شد و رفت.
برای ترانههای بغضِ گلو
برایِ رقصِ کوچه، خنده و آرزو.
برایِ بوسهیِ بی ترس، برایِ آزادی
برایِ زندگی، عشق و رخصت شادی
ببین که از دلِ قطره های خون، ققنوسی
درخشد از تلِ خاکسترش بسان فانوس!
ز زاگرس تا به خزر، یک صداست؛ می آید
سرودِ سرخِ شکفتن،
پر از طنین و خروش.
دوباره آرشِ دوران، کمان به زِه کردهست
و جانِ خویش در این تیرِ تیزپر بردهست.
درفشِ مازنیان، دوباره برپا شد.
نهیب، نهیبِ تَهَمتن افشار است
که تیغِ صاعقهاش، مرگِ جور تاتار است
به گوش، بانگِ خراسان و جامهیِ مِشکین
به لب، ترانهیِ یعقوب و غیرتِ عیار
که پارسی شده فریاد و خنجرش بیدار
ببین که ماردوشِ هزارچهره، آن پلیدآیین،
که نانِ خویش را به خونِ ما میزد؛
به بندِ کاویان و شیرِ خشمِ فریدونها،
کشانکشان به قلهیِ آتشفشان بردند
و در دل غارِ تارِ پر ز بویِ تعفن،
به زنجیرِ جاودانِه نفرینبستند.
و ما...
باز میگردیم
به فخرِ آن شَهَنشاهی که بانگ منشورَش،
نخستین واژهیِ حق بود بر لبِ انسان
به کورش، سایهیِ ایزد.
و پای میکوبیم
به رقصِ گیسوان در باد؛
و فجرِ سپید را،
همآغوش با صلابتِ دماوند
جشن میگیریم
دیدگاهها
در حال بارگذاری...