نیمایی

حماسه ققنوسان وطن

1404-10-24

٭ ٭ ٭

شب است و تیرگیِ کینه

بر چکادِ وطن

کشیده چنگ،

به دوشِ اهرمنِ بر سریر خون

دو مار سیه

حریصِ مغزِ روشنِ فرزندِ خاکِ وطن.

هزار سالِ سیاهی... هزار سالِ کبود...

دریغ و درد که در خواب، بختِ ما فرسود

ببین که آتشِ پنهان به زیرِ خاکستر

هنوز زنده و بیدار و شعله‌ور در سر.

به گوشِ دشت، صدای مویه‌ی مادر

و در سیاهیِ مطلق، تبر به دست، کسی‌ست.

دوباره کاوه‌یِ خشم است و پتک و سندانش

دوباره جرقه‌یِ عصیان و عهد و پیمانش.

درفشِ کهنه‌یِ چرمین به باد می‌رقصد

و دد ز هَیمَنه ی این چکاد می لرزد.

زمینِ ماست که خونین شده‌ست از شمشیر.

ز خونِ گرمِ سیاووش، لاله می‌روید

وطن، غبار ز رخسارِ خویش می‌شوید.

به یادِ آن شبِ تاری که شعله زد بر جان

و ساقه‌هایِ ظریفِ هنر به خون خفتند

و اختران، سخن از داغِ لاله می‌گفتند.

به نیم‌روزِ خون، ندا غزل شد و رفت

طنینِ حنجره‌اش در جهان، مَثَل شد و رفت.

و ماه سا که معنی نامش نماد زیستن است

به جرمِ زلفِ پریشان، به آسمان شد و رفت.

برای ترانه‌های بغضِ گلو

برایِ رقصِ کوچه، خنده و آرزو.

برایِ بوسه‌یِ بی ترس، برایِ آزادی

برایِ زندگی، عشق و رخصت شادی

ببین که از دلِ قطره های خون، ققنوسی

درخشد از تلِ خاکسترش بسان فانوس!

ز زاگرس تا به خزر، یک صداست؛ می آید

سرودِ سرخِ شکفتن،

پر از طنین و خروش.

دوباره آرشِ دوران، کمان به زِه کرده‌ست

و جانِ خویش در این تیرِ تیزپر برده‌ست.

درفشِ مازنیان، دوباره برپا شد.

نهیب، نهیبِ تَهَمتن افشار است

که تیغِ صاعقه‌اش، مرگِ جور تاتار است

به گوش، بانگِ خراسان و جامه‌یِ مِشکین

به لب، ترانه‌یِ یعقوب و غیرتِ عیار

که پارسی شده فریاد و خنجرش بیدار

ببین که ماردوشِ هزارچهره، آن پلیدآیین،

که نانِ خویش را به خونِ ما می‌زد؛

به بندِ کاویان و شیرِ خشمِ فریدون‌ها،

کشان‌کشان به قله‌یِ آتشفشان بردند

و در دل غارِ تارِ پر ز بویِ تعفن،

به زنجیرِ جاودانِه نفرین‌بستند.

و ما...

باز می‌گردیم

به فخرِ آن شَهَنشاهی که بانگ منشورَش،

نخستین واژه‌یِ حق بود بر لبِ انسان

به کورش، سایه‌یِ ایزد.

و پای می‌کوبیم

به رقصِ گیسوان در باد؛

و فجرِ سپید را،

هم‌آغوش با صلابتِ دماوند

جشن می‌گیریم

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...