گناه نسیم
1403-10-26
در التهاب آن شهر،
که کوچهباغش بوی زوال میداد،
دو سایه،
در امتداد هم
میخزیدند.
هر یک،
کدورت ابر،
بر بستر سبز روزهای آن دیگر.
سرد،
بیصدا،
نمناک زهر.
دیگری،
درخت بردبار،
شاخهی تمنا،
آسمان را نشان میداد،
و ریشههایش را
زهر خاک
نیش میزد.
نیشهایی خرد
که در گوش مرگ نیز
پژواک نداشت.
زخمها،
آرامآرام
در جان درخت،
آتشی ساختند
که هیچ باران خاموشش نکرد.
ناگهان،
شبی تاریک،
آسمان بغض داشت،
باد برخاست،
هر نسیم،
چون خنجری بر تن خستهی درخت،
فرود آمد،
آتش خفته در جان خاک،
سر برآورد،
و درخت،
شعلهی بیقرار،
تازیانهی درخش،
به خروش افتاد.
آتش،
نور شد،
و سایهها
در میان شرارهها،
چهرهای گردید
که برای سایهها نیز غریب بود.
مردم آن شهر،
دور آتش جمع شدند،
و به شعلهها
نامی دادند:
خباثت
و به خاکستری که ماند:
سقوط
و هیچ کس،
چنگال شوم ابر را ندید،
که قرنها
در فراموشی زمان،
درخت را
زخم میزد.
و هیچ کس،
نسیم را نفرین نکرد.
و هیچ کس،
دلیل سکوت تلخ زمین را نپرسید.
سرانجام،
آتش در خاک فرونشست،
و باد،
خاموشتر از همیشه،
ردای دود را
بر دوش جنگل انداخت.
وزشِ آخرین برگ
در میان شاخههای آخته سوخت.
و بوی سوختگی،
تا ابد
بر شانههای نسیم باقی ماند.
دیدگاهها
در حال بارگذاری...