کلاسیک

قطره تا دریا

1403-11-26

٭ ٭ ٭

زندگی را می‌نگر، چون موج و گَرد

در گریز از خویش، سرگردانِ درد

بر لبی باریک‌تر زان تار مو

در عبوری از عدم تا رنگ و بو

سایه‌ها بینم سپید و سیم‌گون

ماه بی‌مهتاب، شب خورشیدِ خون

زخم‌ها از نیستی فریاد زن

دردِ بودن را شنو، در خویش تن

دو عدم گر در هم افتد، چیست آن؟

جز حقیقت‌های گم در بی‌نشان

در فتادن، پر زدن، سرگشته‌ام

در سفر بی‌راه و بی‌سررشته‌ام

صفرها بر صفرِ دیگر در دوام

حلقه‌ها بی‌انتها در یک مقام

آنچه هست و آنچه نبوَد، ای عزیز

راز در رازی فتاده، بی‌گریز

خوابی اندر خواب دیدم، بی‌قرار

خواب خود تعبیر شد، زین رهگذار

گر حقیقت نیست جز خوابی گران

یا خیالی در خیالی اندران

آنچه دو بارش نیابی، هیچ نیست

هیچ‌ها گَردند افزون، هیچ کیست؟

بی‌نهایت را ببین در این عدم

شاید این ره شد گذرگاهی به غم

باز مستی کن به خلوتگاه راز

بازجو آن بی‌نیازی را به ناز

در طلب چون موج سرگردان شدی

بی‌خبر از خویش، بی‌سامان شدی

آنچه ماندت، سایه بود و رنگ و خواب

بی‌نشان رفتی در این ره پرشتاب

عشق آمد، آتشی در جان فکند

شعله بر هر نقش این ویران فکند

چون ز خاکستر برآمد نور جان

گشت اسرار نهان، بی‌سایبان

رازها در پرده‌ی هستی نمود

چشم دل بر عین معنی وا گشود

چون گذشتی از غبار خویشتن

بردی از کف اختیار خویشتن

سایه‌ای بودی که خود را می‌سرود

چون شدی بی‌سایه، هستی در گشود

باز چون دیدی جهان در پیچ و تاب

شد دلت خون، از فراق و التهاب

سوختی از سوز آن بی‌انتها

شد جهانت بیکران، بی‌مدّعا

هر چه دیدی، سایه‌ای شد بی‌اثر

جز رضا، دیگر چه داری در نظر؟

در گذر چون موج، اما بی‌خروش

بی‌سخن، بی‌جُستجو، بی‌کوش و جوش

هر نفس در سرّ تسلیمش بباز

سر نِه و بگذر ز هستی بی‌نیاز

چون که تسلیم رهِ بی‌من شوی

بگذری از خویش و در روشن شوی

قطره‌ای گردی، ولی دریا شوی

بی‌خبر از خویش، اما ما شوی

مرگ، دردی نیست جز آغاز نور

در فنا بینی حیاتی پرسرور

چون نماند از تو نشانی در جهان

کی بود سودای بودن در میان؟

چون رها گشتی ز خود، آرام شو

در فنا گم شو، به حق هم‌نام شو

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...