سپید

دوردست

1398-05-31

٭ ٭ ٭

آن چیست که با من یکی‌ست؟

و من هنوز ندانستم

که او در من و من در اوست

گاهی فکر می‌کنم:

«وای که شاید هرگز نخواهم دانست،»

چه فریب غمگینی!

در هزارتوی همواره‌ی فکر

شاید به‌جای جستجو دیواری را فروریزم

پنجره‌ی زخم‌های ناگزیر را باز بگذارم

و افسار را به باد بسپارم

به صداهای بی‌واژه گوش کنم

و دم نزنم

و بدانم

اگر زمین آبی و آسمان سبز بود

من وارونه نبودم

باور کنم که حقیقت یکی‌ست

حقیقتی زیادی روشن

برای چشمان بی‌سلاح من مسافر

حقیقتی که چون یک نفس،

یک باد،

یک شبح،

یک سایه

با یک نگاه از گوشه‌ی چشم

زیرکانه در امتداد هویتم محو می‌شود

باید چشمانم را بشویم

و تا طلوع عشق

در تاریکی بنشینم

و به دوردست‌ها خیره شوم

٭ ٭ ٭

دیدگاه‌ها

در حال بارگذاری...