چی شد، حیدر؟
1403-11-25
باد از کدام سمت میوزد
که درخت نمیرقصد؟
آب چرا در آینه پیدا نیست؟
و آسمان،
چرا از شانهی زمین سرباز زده؟
رفتهای؟
یا در وهمِ ماندنت اسیریم؟
جهان در تبِ نام و نان میسوزد،
و صدای پای عدالت
در هیاهوی سایهها
گم شده
چی شد، حیدر؟
که تیغ بر زخم میلغزد
و هیچ دست،
به تسلای انسانیت
برنمیخیزد؟
اشباح،
آفتاب را بلعیده
زنجیر سکوت،
گلوگاهِ فریاد را دوخته
و دستهایی که نان را قسمت میکردند به تسبیحِ زنجیر مشغولند.
چی شد، حیدر؟
که هر شب،
ستارهای از دامنِ آسمان
به خاک تبعید میشود؟
ماه،
دریا را ترک گفته
و در افقهای فراموشی
چراغی برای فردا نمیسوزد.
چی شد، حیدر؟
که آینه
دیگر خاطرهی روشنایی را به یاد نمیآورد؟
ابر هم،
در حسرتِ بارش به چروک زمین خیره مانده
و باد،
سرگردان در ویرانهها
به دنبالِ ردپایِ اساطیرِ زمین میگردد.
چی شد، حیدر؟
که کاوهها درفشِ برافراشته را
به زنجیرِ سکوت بستند؟
فریدون، در خوابی هزاران ساله است
و هر پارهی شکستهی جام جهاننما،
دروغی را فریاد میزند
کیکاووس، هنوز در بند دیو سپید
و دست بیشمشیر بانوی عدالت خالیست،
و آسترایا
آن الههی با بالهای زخمی
به سوی آسمان پر میکشد.
چی شد، حیدر؟
که خواب از چشمِ مادر گریخت؟
و کودک،
در گهوارهی وحشت
قصهی صلح را ناشنیده به خواب رفت.
سایهای بر دیوارِ تاریخ افتاده است.
ردِ خون
بر آستانهی هر طلوع
و هیچ فانوس
جرئتِ شکستنِ شب را ندارد.
چی شد، حیدر؟
که عدالت،
در میدانِ خاموشان، زانو زد؟
ما هنوز
در جادههای برهوتی امید
سرگردانِ چراغی فرو مردهایم
دست در دستِ شب
در انتظارِ سپیدهای که نمیدمد.
در تکاپوی آبی که سرابی بیش نمینماید
چی شد، حیدر؟
آیا آوازِ کلاغان،
سرودِ فراموشیست؟
یا مرثیهای برای زوال صبح؟
آیا سکوتِ کوچهها،
در خفقانِ دیوارها
گم شده؟
یا به کمینِ فریادی مانده؟
چی شد، حیدر؟
که کَر ماهیان، چشم بر دوختهاند
و دریا،
پیکرِ زورقهای شکسته را
به ساحل
باز پس میفرستد؟
دیروز،
بر شاخههای بید
خیل هزاردستان نغمهخوان بودند
و اکنون،
باد،
آوازِ آنان را
در گلوی نیزار خفه کرده.
چی شد، حیدر؟
که دستهای گشودهی آغوش
به مشتهای خاموش بدل شدند
و رودها،
ایثار را
از دشتهای تشنه دزدیدند؟
چی شد، حیدر؟
که نقابها،
از قامتِ حقیقت پیشی گرفتند؟
و ما هنوز
در امتدادِ شب
با فانوسی خاموش
گام برمیداریم
به امیدِ نوری از جراحتِ آسمان
چی شد، حیدر؟
و هنوز،
در کوچههای بیفردا
زخمهای دل،
آفتاب را مینوشند.
رودها،
راه به دریا ندارند
و پرندگان آنقدر مردهاند
که پرواز را
از خاطر بردهاند.
چی شد، حیدر؟
که سنگها،
نغمهی جویبار را
به بند کشیدهاند؟
در تکرارِ شب،
ماه را گم کردهایم
و فانوسها،
سوگوارِ خاطرهی نورند.
و باد...
از هیچ سمت نمیوزد.
چی شد، حیدر؟
دیدگاهها
در حال بارگذاری...