کلاسیک
بهار دل
1404-01-04
٭ ٭ ٭
وقت بیداری خاک است خبر میآید
گل به وجد آمده از خاک به در میآید
عاقبت دغدغهی غربت ایام گذشت
موسم شبنم و آهنگ سحر میآید
چشم گل را نم شبنم نکند تر هرگز
که ز لبخند سحر، اشکِ گهر میآید
صبح، خورشید ز جام شفق افشان کرده
خونش اندر قدح لاله چو زر میآید
بر سر دار نمانَد سر عشاق مدام
می چکد باده ز تاکی که به بر میآید
چشم مستان ز خمار شب هجران وا شد
به صبوحی که تو گویی چو شکر میآید
دل ز غم بگسلد ار یاد رخش افتد باز
کز پس پردهی غمش، همچو قمر میآید
شب هجران به سر آمد، سحر از راه رسید
دلبرم با رخ چون مَه ز سفر میآید
ماتیار آنکه شب اندر پی شب گریان بود
مژده ده کو سحر از شوق به پر میآید
٭ ٭ ٭
دیدگاهها
در حال بارگذاری...